محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2843
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « از دين على بيزارم » پس خثعمى خاموش ماند و معاويه نخواست چيزى بگويد . گويد : شمر بن عبد الله از مردم بنى قحافه بپاخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، پسر عموى م را به من ببخش . » گفت : « از آن تو باشد ، اما من او را يك ماه به زندان مىكنم » و چنان بود كه هر دو روز يك بار او را پيش مىخواند و با وى سخن مىكرد و مىگفت : « دريغ است كه كسى چون تو ميان مردم عراق باشد . » پس از آن شمر بار ديگر با معاويه سخن كرد كه گفت : « ت را شاهد بخشش عموزاده ات مىكنم . » پس او را پيش خواند و آزادش كرد به شرط آنكه تا سلطهء وى باقيست به كوفه نرود . گفت : « هر يك از بلاد عرب را كه بيشتر دوست دارى انتخاب كن تا ت را آنجا فرستم . » پس او موصل را انتخاب كرد . هميشه مىگفت : « اگر معاويه بميرد به شهرم مىروم . » اما يك ماه پيش از معاويه درگذشت . گويد : معاويه پس از خثعمى به عبد الرحمان عنزى روى كرد و گفت : « اى برادر ربيعى دربارهء على چه مىگويى ؟ » گفت : « م را بگذار و از من مپرس كه برايت بهتر است . » گفت : « به خدا نمىگذارمت تا م را از وى خبر دهى » گفت : « شهادت مىدهم كه ذكر خدا بسيار مىگفت ، كسان را به حق وا - مىداشت ، عدالت مىكرد و با مردم گذشت داشت » گفت : « دربارهء عثمان چه مىگويى ؟ » گفت : « نخستين كسى بود كه در ستم گشود و درهاى حق را بلرزانيد . » گفت : « خودت را به كشتن دادى »